کارتونهای این دوره زمانه هم برای خودش عالمی دارد.
کارتونهایی که آدم بزرگ ها را هم به سینما می کشاند یا پای تلوزیون میخ کوب میکند
.
اگر فیلم پرسپولیس
را دیده اید که هیچ والا نمی خو اهد بروید از کسانی که دیده اند
بپرسید, من براتان کمی تعریف می کنم و یا می توانید برو ید از کانالهای خورشید
واره ای ببینید اگر هم نشد از دستهای شریف DVD فروشهای محترم
گیر بیاورید اما ببینید .
داستان از حدود سالهای 56 آغاز می شود و یک
برش حدود 20 ساله تا حدود سالهای
75 (یخورده زیاد یا کم ) را شامل می شود.
خانواده ای که یک دختر دارند و بعد از انقلاب و
جریانات آن دوره با سودای زندگی بهتر
تصمیم به مهاجرت دادن فرزندشان به خارج می گیرند . دخترک گرفتار جریانهای نا
خواسته ای می شود اما
استقلال و اصالت خود را در کلیت داستان حفظ می کند , یک سلسله سعی و خطا که
پایه تجربیات آینده اوست دخترک را به خود مشغول می کند اما او با اتکا به خود نه این که منفعل نگشته
است بلکه حالا جهاندیده شده و خودش را به نوعی در معرض یک محک اساسی
قرار داده و سر بلند هم بیرون آمده
و به وطنش باز می گردد.
به گمانم اگر تصمیم می گرفت که بماند چه داشت به جز
یک روح خسته که مانده بود و بازیچه آنچه ازان متنفر بود گشته بود اما
این بازگشت علی رغم تمام سختیها
پذیرش برای پرداختن تاوان اشتباهات
بود اما
بعد خیالی آسوده باقی خواهد ماند . اما ماندن برابر بود با رسوب شدن و محو
شدن .
خانم کارگردان مانند کسانی که میروند آن طرف آب و
گور پدر .. , نمی گوید بلکه در تمام فیلم
یک ایرانی دو آتشه هم هست .
دفعه اول که فیلم را دیدم هی خواستم با تعریفهایی که
از فیلم شنیده بودم , فیلم را شعاری ببینم اما هر چه زور زدم نشد من آن صحنه بمباران
تهران را از نزدیک دیده بودم , یادم بود
آن زمانی را که اگر کسی ویدیوو یا فیلم
بتامکس (فیلم کوچک )
داشت خشتکش
پرچم بود من هنوز یادم بود که می افتادند
تو عروسی مردم و با قیچی کراواتها را می بریدند
و خیلی چیزها را که من یادم بود , بی انصافی می شد اگر می نوشتم که
فیلم شعاری است .
در عجبم چرا
ما ایرانیها علاقمند هستیم که خودمان را قیچی کنیم , کوتاه کنیم و آن قسمت را که
به نظر دیگران خوشتر میآید به نمایش عمومی بگزاریم , دچار خود سانسوری شدیدی هستیم
, هر کداممان به سهم و درجه و رتبه
اجتماعی , به گمانم قهارترین جانماز آبکش
های دنیا باشیم , بهترین زیر آبیهای دنیا
را می رویم اما نمی دانم چطور است که این
یه الف بچه ینگه دنیایی ( مایکل فلپس ) همه مدالهای مطلای المپیک را ورمیدارد می برد
خانه شان .
اگر کمی به
دورو برتان نگاه کنید با من هم نظر خواهید شد , کمتر برای خودمان زندگی
میکنیم همیشه در پی آنیم که دیگران چه
خواهند گفت از پیراهن آستین کوتاه تا
شلوار جین , از اصلاح صورت تا رنگ لباس , از صبحکم الله اول صبح تا التماس دعای
خداحافظی , خودمان را آن قدر می تراشیم که وقتی به خودمان می رسیم از عالم و آ دم
طلبکاریم و به عبارت ساده تر تبدیل شده
ایم به یک آدم میانسال عقده ای که به جرز دیوار هم گیر میدهد و از ش آتو می
گیرد .
حس این فیلم
عجیب به مغز استخوانم کار کرد , نحوه زندگیمان شده مثل این جوامع چپ , بعضی وقتها
که تلوزیون حرفهای شهید مطهری را پخش می کند
اولین چیزی که نظرم را جلب می کند
یقه کپره بسته و چرک ایشان است آن
سالهای اول آنطور که می گویند چرکول بودن
با تقوا داشتن بک رابطه منطقی داشته, مثلا فلانی انقلابی است مستضعف به معنی مبارز
با استکبار است و انگار نه انگار که ( النظافت من الایمان ).
یک ترس دائم در ما وجود دارد , یک اضطراب نزدیک تر
از خودمان به ما که همیشه دارد ازمان مراقبت می کند قرابتی هم با ایمان ندارد اگر هم دارد تنها یک توهم ناشی از هیچ است .
از آنجایی که من در گفتن منظورم چندان موفق نیستم ,
بگویم که از فیلم خوشم آمد و دوستش دارم.
* اولین سری فیلم های ویدیو که شرکت سونی آن را به بازار عرضه کرد.